تبليغاتX
بالاتر از آسمان
سلام !

الان من  دارم مینویسم وسط منو سحر خودت نشستی پروانه جونم حالا تو داری چه ازرویی میکنه ؟ خب اومدم تو وب نازنینت امروز رو  تا همیشه ثبت کنم که وقتی پیر شدیم ببینیمش یاد جوونی هامون بیفتیم .امروز روز سوتی های سحر روز بزرگی هست که در تاریخ بشریت بدینوسیله ثبتش میکنیم اون شال گردن رو فقط به خاطر بیار و بعد بخند . چرا من الان دچار مشکلم تو نوشتنم ؟

تو و سحر که خدا نکنه بی من برین تو سایت که بسی گل میکارید و بسی هم سوتی ُ حالا دیگه کلاه ایمنی میبرین تو سی  پی پی پیش اون اقایان مهندس جا میزارین ؟ نمیگید اونا نامحرم اند ( محرم با فتحه ساکن ساکن ) چرا از اون سگ زبون بسته ترسیدین؟ اگه بدونین چجوری داشت نگاتون میکرد من داشتم از خنده ریسه میرفتم پری حساب کن چش تو چش سگه شدم دارم میپرسم اونا کجا رفتن !

حالا اصل مطلبو بنویسم ( ماجراهای راننده ی سرویس پتروشیمی و یک بر( بر با کسره ساکن ) معلم با فرهنگ و انبیایی!):                   منکه فکر نکنم تا ابد مریم و پریا و ... دیگر بچه های مدرسه ی راهنمایی زینبیه رو از یاد ببرم و البته راننده با اون همه ابهت و قد وقامت که تو این همه بچه گیر افتاده بود که به قول خودش از دهانشون اتیش می اومد بیرون ُ

منو محبوب  و سحر گرم حرف بودیم که همه یحواس تو رفته بود پی حرف زدن راننده با گوشی همراه : راننده: ببخشید ولی خیلی خنگ تشریف داری من اگه خودم میخاستم برم که به تو زنگ نمیزدم  بابا اصلا اشتباه کردم نمیخاد ببیریشون مثل اون بار بشه اون بار که اون خانوما رو سوار کردی شنیدم برگشتی به یکیشون گفتی برو پایین خانوم ولمان بکن ...؟ اخه این چه طرز حرف زدنه با یه خانوم چرا اینقدر بی تربیتی ! ( راننده در کمال خونسردی و محترمانه داشت فحش می داد ) این از اینت اونم از اون بارت که بهت گفتم این خانوما رو بعد از قم میرسونی به جماران ُ برداشتی بردیشون جمکران ؟!

حالا ما داشتیم میمردیم از خنده راننده قطع کرد بعد رو صندلیش جابجا شد و به ما تو اینه یه نگاه انداخت و بعد گفت : مه یی گیری افتادم که نگید یه عده خانومن که او باری بردمشان صفر قم و جماران تا اوجا پانصدتا صلوات بهمان فرستاده بابا ماکه نمیگیم مسلمان نیستیمان ولی ایقد صلوات فرساده هی دم به دقه : برا سلامتی روح پدر سکینه خانم صلوات ُ برا  سلامتی روح پدر منیژه خانم ( خانم نونش با کسره ) صلوات برا سلامتی باوه ی اقدس خانم صلوات . منم هی فرستادم تا اونجا .توپلیس را واسادم ماشینی از کنارمان گذشته میگه صلوات ! یی ماشین تند ا کنارمان رد شده میگه صلوات

یکی توشان بود صداش ا حمیرا هم رسا تر بود تا اوجا مثل حمیرا روضه خانده منم چه کنم سینه زدم دیه  حالا میگم به ای اقای صلیمی بوردشان زنگ زده میگه بوخشید میشه خودتان بوریدشان مه نمیبرم ! میگم حالت خوشه اگه میخاسم بورمشان که به تو زنگ نمیزدم ! اقا به خدا مه نمیبرمشان او بار تا سه روز منگ بودم از بس صلوات فرسادم

وای پری چقدر خندیدیم حالا احساس میکنم منم منگم از بس خندیدم !اما همش خوب بود امروز تا همین الان که تو بودی سحر هم بود بعد که الان رفتید من موندم و تنهاییمو یاد امروز و  یاد تما م لحظه های با تو و بی تو ( سحر با تو هم هستما) میگم پری چه وب خوبی داری احساس راحتی میکنم دلم نمی خاد بیرون برم از وبت راستی گا دیرین ؟

قضیه ی این مزاحم تلفنی ها که به صورت دوره ای به من و تو و محبوب زنگ میزنن هم جالبه سحر بعدی تو هستی ها فکر نکن از این معرکه جون سالم به در میبری احتمالا پس فردا به تو هم زنگ بزنه ( الهی به حق همه ی انبیا زنگ بزنه به سحر ) میگم پری دارم مطمئن میشم از برادرای محترممون تو پتر و شیمی اند که بسی به ما دل باخته گشتندی و دلشان هوای این طاووسان بی همتا نموده است به همین خیال باشند و همی انگشت بطالت به دندان بی هودگی بگزند .

میگم ما که همه ی جا رو داریم با راننده میگردیم چطوره اخر هفته با اون معلمان محترمه و اقای راننده یه سر بریم قم و جمکران! چه خواهد شد پری یه پرده میزنیم وسط ماشین خودمون جلو اونا عقب اونا سینه زنی میکنن ما هم همراه راننده میشیم برامون از اون سی دی ها میزاره : حضرت ادم اگه چشمای تو رو میدید حوا رو نمی خاست .....

فکر کن خدا رو شکر میکنم که معلم نشدم .هرچند مهندسای پتروشیمی دنبال زن معلم میگردن!

به من ناهار نخوده ی عاجز و درمانده کمک کنید . این قسمت جای مهندس محمدی و پور سیاه خالی . مهندس محمدی که میخاد منو تو رستوران پتروشیمی استخدام کنه منم تو رو به عنوان دستیار با خودم میبرم به دو روز نکشه همشون قاطی میکنن بعد نوبیت تو پ و تشرها ی سحره وای خدای من ! خدایگان رحم کناد .

باشد که این نوشته در دل تاریخ سه نفره امان ثبت گردد به نیکی و به شادکامی و بازهم به من نهار نخورده ی درمانده ی عاجز کمک کنید  امیدوارم پایان نامه هامون پرحجم بشه

امیدوارم پروژه هامونو فرشته ها بنویسن

امیدوارم دانشکدمون و گروهمون مثل گروه و دانشکده بشن

امیدوارم دانشکده کرمانشاه سال بعد ارشد بگیره

امیدوارم بازار ایران از اجناس چینی خالی بشه ( مورد علاقه ی سحر)

امیدوارم قیمت نفت و بنزین از اینی که هست بالا تر بره ( یعنی از این با لا ترم میشه؟!)

امیدوارم خانومهای مهندس مص... و اسما... در هنگام خواندن پایانامه همامون کورای بان چوشونو بگیره

امیدوارم پتروشیمی منفجر نشه ( بشه ولی )

 

+ نوشته شده در دوشنبه 14 دی1388ساعت 13:47 توسط پ مثل پرواز |

گاهی وقتا هرچقدر میخوای به زندگی لبخند بزنی و حفظ ظاهر کنی بازم اقیانوس طوفانی نگاهت آشوب دلت رو همه جا جار میکشه.

گاهی وقتا وقتی ازت میپرسن خوبی ، فقط از روی عادته که میگی آره خوبم.

گاهی وقتا انگار به یمن قدمای توئه که همه ی درای دنیا رو میبندن.

این وقتاس که باید دست از همه چیز بکشی ، مهم نیست حالا یه شب به جای اینکه پایان نامه بنویسی و هول کنکور ارشد برت داره ، به داد خودت برس. با دل خودت خلوت کن. ازش بخواه بیرحمیهای دنیا رو نبینه. ازش بخواه هیچکدوم از آدمای اطرافش رو نبینه. ازش بخواه قوی باشه.

اونوقت تسبیح تربت امام حسین رو دستت بگیر و با هر دونه یه بار حسین رو صدا کن.

فردا صبح که صدای موذن زاده ی اردبیلی توی گوشت پیچید خوب گوش کن. شاید همین حالا حسین داره صدات میزنه.

+ نوشته شده در یکشنبه 13 دی1388ساعت 20:54 توسط پ مثل پرواز |

سلام. باور کن خودمم فکر نمیکردم اینقدر راحت دلت رو بشکنم بدون اینکه خودم هم بفهمم که چیکار کردم. یا من خیلی بی ملاحظه بودم یا دل تو خیلی نازک شده یا شایدم هردوش. میدونی من از بچگی وقتی پای درس میومد وسط نه که بگم همه چی که خیلی از چیزا رو فراموش میکردم. حالا من از اون روزای بچگی گذشتم. کوچه ی بچگیا رو تا آخر گشتم. کفشای بچگیمم دیگه اندازه ی پام نیست دستمم راحت میرسه تا سر طاقچه ولی تازه فهمیدم که هنوزم همونم که بودم. ببخش که دلت رو شکستم. ببخش که فکر کنکور ارشد ارگونومی و جزع و فزع اون9 نفر ظرفیتش و سمبل کردن گزارش کارآموزی و پروژه ی آخر ترم چنان منو محو خودش کرد که برق چشمای تو از یادم رفت. ببخش که یادم رفت اگه این کارآموزی هم تموم بشه دیگه نمیتونیم مثل قبل با هم باشیم. ببخش که چند روز با هم نبودیم. کامنتت رو که خوندم تازه فهمیدم چقدر از دستم ناراحتی. مادرم میگه سنگدلیات شبیه مردا میمونه ولی میخوام تو بدونی من بی احساس نیستم فقط فراموشکارم. اینو به مادرم هم بگو. من فردا میام کارآموزی فقط به خاطر دل مهربون تو حتی اگه خودتم نیای کبرای گلم.
+ نوشته شده در جمعه 11 دی1388ساعت 20:7 توسط پ مثل پرواز |

برف

روی موهایت

 چه سخت  درشوق باریدن می سوخت

 و سرمای ابروانت

چقدر دل مرا گرم میکرد !!!!!

و اما من

تازه همین حالا

نافله ی جوانیم را خواندم

و چه دور بودی از من

به پیمانه ی یک نسل !!!!!

قدر نافله تا زوال !!!!!

و کارهمین فاصله ها بود

که نگاهم  به نگاهت نزدیک شد

می پنداشتم

فریاد ساده و مغرور نگاهم را شنیده ای...

و حال ، تو بگو

 آیا خیال من خام بود ؟!

 

+ نوشته شده در شنبه 30 آبان1388ساعت 19:31 توسط پ مثل پرواز |

به این فکر میکنم که:

۱. حتما و هرچه زودتر یه کتاب ارگونومی ترجمه کنم.

۲. ارشد ارگونومی قبول بشم.

۳.یه سر و سامونی  به نمازهام بدم.

۴. بیشتر مطالعه کنم .

۵. تحملم رو بالا ببرم.

۶. همه ی آدمها رو به رسم انساندوستی دوست داشته باشم.

امیدوارم اونی که از رگ گردن نزدیکتره کمکم کنه به اهدافم برسم. 

+ نوشته شده در جمعه 29 آبان1388ساعت 20:36 توسط پ مثل پرواز |

دلم خیلی تنگه. به روزهایی که گذشت فکر میکنم. به چینهای گوشه ی چشم پدر و به تارهای موهای سفید مادر. به سامان که این روزا فقط دلم رو به شنیدن صداش خوش میکنم. به آدمهایی فکر میکنم که دیر یا زود ، زمان ازشون جدام میکنه. روزهای کودکیم هم که مثل یه خواب شیرین گذشتن. دلم خیلی تنگه. خیلی.
+ نوشته شده در پنجشنبه 21 آبان1388ساعت 23:1 توسط پ مثل پرواز

امروز و دیروز درس نخوندم. البته نه که اصلا نخونم ها. کم خوندم. بنابراین حال خودم رو میگیرم. به این شکل که فردا ساعت ۴ صبح پا میشم گایتون میخونم. به این میگن درس خوندن . اگه این کار رو نکردم وبلاگم رو برای همیشه رسما تعطیلش میکنم. نگاه کن تو رو خدا. اینقدر درس نخون شدیم که باید اینجوری خودمون رو به راه راست هدایت کنیم.
+ نوشته شده در جمعه 15 آبان1388ساعت 22:11 توسط پ مثل پرواز |

یه عمر سرمونو انداختیم پایین مثل بچه ها رفتیم و اومدیم، نذاشتیم نگاه هیچ رهگذری تنگ غرورمون رو بشکنه، برای هیچکس تره هم خرد نکردیم. از مادرامون یاد گرفتیم بزرگ و باعزت فکر کنیم، اونجا که دخترای دیگه به فکر لاک روی ناخنشون بودن دستای ما همیشه خودکاری بود از بس مشق مینوشتیم ...... و هنوز هم داریم مشق مینویسیم. لطفا فکر بد نکنید. 

+ نوشته شده در شنبه 9 آبان1388ساعت 16:23 توسط پ مثل پرواز |

وقتی اعصابم خرد میشه تند تند سوتی میدم. بعضی وقتا فکر میکنم شاید خدا هم دوست نداره ما بنده هاش به سان میرغضبان سامورایی صفت سگرمه هامون بره تو هم. به همین خاطر ، در هر عصبانیت و دعوا و اعصاب خردی که دارم یه ماجرایی پیش میاد که در اوج ناراحتی بزنم زیر خنده اصلا انگار عصبانیت به ما نیومده.

این روزا دارم سخت ترین ثانیه های عمرم رو سپری میکنم. از دل شیطنتهای عالم دانشجویی بی هوا پریدیم وسط محیط مرد سالار پتروشیمی (همه شون جای داداشم )  اون هم تو جامعه ای که نفس کشیدن دخترا هم محکوم به توقفه.

خدا رحم کنه به من و بیشتر به اون کبرای طفلکی که خدای احساسه.

+ نوشته شده در پنجشنبه 30 مهر1388ساعت 21:8 توسط پ مثل پرواز |

امشب باز هم مهمون داشتیم. قربونش برم خدا چقدر حبیب داره، از دست این حبیبهای خدا دیگه آرامشمون پرید.  همشونم اقوام درجه یکن ها. اصلا ما کردها همه مون درجه یک همدیگه محسوب میشیم.  مثلا همین امشب  پسر دایی ناتنی پدربزرگم به همراه زوجه و اولاد به ترتیب محترمه و محترمشون قدمشونو ناغافل گذاشتن رو تخم چشای ما. منو میگین تازه روانشناسی سانتراک رو دستم گرفته بودم و نگرفته بودم که اون اتفاق افتاد من همیشه گفتم کوزت باشی وردستی زن تناردیه رو بکنی ولی تک دختر خونه نباشی. و اگه داداشتم رفته باشه طهران پی درس و مشق، دیگه وضعت از سارا کورو هم خرابتره و باید صبر مسئلت کنن برات از درگاه خدا اونم نه یه کم و دو کم بلکه ده درجه در مقیاس ریشتر . مامان هم که میدونه کلفت تو خونه داره دیگه تخت میگیره میشینه و فقط کنترل از راه دور انجام میده. پروسه هم به این شکله که حداقل پنج شیش سری چای بیاری (این رسمه) و هر بار هم همه شون بردارن( ایضا اینم رسمه ) بعد تا داغی چای هنوز ته گلوشون مونده میوه رو میاری (اینکار برای تقویت دندونا مفیده )و حتما دقت بشه که میوه ش سرد و یخچالی باشه گفتم که اینا حبیب خدا هستن. اگه بهشون خوب برسی به شرط اینکه دامن شیرازی هم بپوشی و جوراب هم پات باشه همه ی گناهات پاک میشه. حالا این قصه سر دراز داره. حالا وقتش نیست ولی در دفعات بعد مکانیسمش رو کاملا شرح میدم.

+ نوشته شده در سه شنبه 28 مهر1388ساعت 23:43 توسط پ مثل پرواز |